شيرازي نامه

این وبلاگ اولین وبلاگیه که در سال 1382 برای خودم و خاطراتم ساختم

یادت همیشه سبز باد ای سبزترین بهار
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

آن یار که عهد دوستداری بشکست

میرفت و منش گرفته دامن در دست....

می‌گفت دگر باره به خوابم بینی

پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست


کلمات کلیدی:
 
حاج محمد اسماعیل شیرازی
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸  

سلام

سال نو مبارک

انشالله سالی سرشار از شادی و موفقیت پیش رو داشته باشید

در ششمین روز سال جدید یکی از بزرگان پیشوا به نام حاج محمد اسماعیل شیرازی

امام جماعت حسینیه سیدالشهدا (ع) دعوت حق را لبیک گفته و

دار فانی را وداع گفتند حاج اسماعیل که بزرگمردی وارسته و خوش اخلاق بود

مورد احترام و توجه و اعتماد اهالی قرار داشت و عمر خود را در صداقت و سلامت

سپری کرد. به گفته مامومین او در حسینه سیدالشهدا (ع) وقتی که مغازه ای

در بازار پیشوا داشت و به امانت فروشی (بارفروشی) مشغول بود

چنان وسواس و دقتی در رعایت حقوق کشاورزان داشت که اگر کسی

میخواست یک حبه انگور یا یک دانه انجیر (برای مثال)

مصرف کند اجازه نمیداده و قبل از اینکار مقداری از میوه ها را توزین کرده و

بهای آنرا به حساب صاحب محصول واریز کرده و سپس به مشتری

برای تست میداد. از این رو وقتی دار فانی را وداع گفت بجز خانه مسکونی

و زمین کشاورزی که از پدرش به ارث برده بود هیچ دارایی با ارزشی نداشت

در صورتی که معمولا کسانی با این شغل به سرعت سرمایه دار میشوند.

او با نماز و قرآن مانوس بود و همیشه با توکل به خدا و استعانت از نماز

بر مشکلات و معضلات غلبه می کرد.

دست خیر او مشکل گشای بسیاری از اهالی محل شده بود

مشاوره و راهنمائی و کمک در شکل گیری خانواده جوانان و ...

از جمله کارهای خیر اوست که در اذهان مانده است.

روحش شاد و خدایش بیامرزاد

--------

فارغ شدم از این جهان رو سوی جانان می روم

یک سو نهاده درد و غم شادان و خندان می روم

پا بند من بود این جهان گشتم رها زین بند ها

شیدا روان در کوی او مست و خرامان می روم

تن چون قفس جان بند او محبوس بودم اندراو

 بگسستم اینک این قفس با وجد و شادان می روم

سرتاسر این عمر ما بودی دو روزی پیش ما

دیروز گریان آمدم امروز خندان می روم

بار گران زندگی بشکست بند از بند تن

 المنۀ لله کنون بس سهل و آسان می روم

نامم محمد* باشد و دارم ز هم نامم امید

دستم بگیرد آن جهان زین سوی پرْان می روم

-----------------------
نقل از وبلاگ پیشواسیتی


 
گذر زمان
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧  

سلام

مثل برق و باد گذشت

نفهمیدیم چی شد

چشم به هم زدنی بود

چه سخت گذشت

چه دیر گذشت

یه عمر طول کشید

نفهمیدیم چی شد

کی شروع شد کی تموم شد ؟

انگار همین دیروز بود

وای خدا چقدر خوب بود

یادش به خیر

و .........

این جمله ها که خوب بودن یا خوب نبودن خاطرات رو می رسونن

همه روزه به زبون ما جاری هستند

چه خوب چه بد

چه زشت چه زیبا

چه زود چه دیر

هر جور که هست

اینی که داره میگذره عمر ماست

سرمون گرمه به اینکه خوب بود یا بد بود

چشم باز میکنیم می بینیم پیر شدیم

چقدر ما آدما غافلیم

یکی یکی اطرافیانو می بینیم

به یه تار مو هم بند نیستیم

ولی چنان محکم چسبیدیم که انگار به حبل المتین چنگ انداختیم

کی میخوایم بیدار بشیم؟

خدایا بیدارمون می کنی؟


کلمات کلیدی: غفلت ،زمان ،عمر ،خاطرات
 
روزمرگی
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  
عشق کیلویی چنده
سلام به همه دوستان و خواننده های ادیب و فهیم

چند وقت پیش تصمیم گرفتم ماجرای یک روزم رو به نظم بنویسم

گفته بودم از وقتی مدرسه میرفتم دوس داشتم شعر بگم ولی هیچوقت توی خودم نمیدیدم

هر چی هم مینوشتم خجالت میکشم بگم شعره و از بین میبردمشون

الانم اینی که نوشتم رو شعر نمیدونم فقط میخوام بنویسمش تا اگه عزیزان و شاعران

منت گذاشتند و خوندندش نظراتشون رو بگن و راهنمایی کنن

میخوام بدونم که زمینه هایی دارم ؟

به هر حال لطف میکنید خوشحالم کنید با نظراتتون

و اما شعر .........

---------------------------

دیروز که رفتم خونه

رفتم تو آشپزخونه

یخچالو باز کردم

دستمو دراز کردم

یه سیب و یه پرتقال

با چاقو بردم تو هال

جاتون خالی چه چسبید

یه وقت به من نخندید

تا اومدم بشینم

یه کمی فیلم ببینم

یه لیستی دستم رسید

باید می رفتم خرید

تازه رسیده بودم

خواب که ندیده بودم

من اگه لیست داشتم

تو راه خریده بودم

درد سرت نمیدم

من رفتم و خریدم

چیزهایی که آوردم

تو آشپز خونه بردم

لباسمو در آوردم

یک کمی آب خوردم

تا اومدم بشینم

یه کمی فیلم ببینم

دیدم اس ام اس رسید

هوش و حواسم پرید

پیام دخترم بود

میگفت بابا بیا زود

از این کتاب خونه

منو ببر به خونه

درس میخونه تو اونجا

هر روز عصرا و شبا

باهم اومدیم خونه

د وباره آشپزخونه

ایندفه شام خوردم

فیلم و ز یاد بردم

از بس که خسته بودم

چشمامو بسته بودم

گوشم  اذانو شنید

خواب ، از چشمم پرید

بعد از نماز و دعا

زیارت عاشورا

دیدم یکی صدام کرد

با ساعت آشنام کرد

گفت بابا دیرم میشه

دوستم اسیرم میشه

من رو ببر مثل باد

تا متروی میرداماد

کرج میره دانشگاه

جمعه و پنجشنبه ها

خواب از سر من پرید

اون به دانشگاش رسید

وقتی که بر میگشتم

سرعتی هم نداشتم

دیدم صدایی میاد

یه جور بوهایی میاد

زدم کنار ماشینو

رفتم ببینم اینو

دیدم که پنچر شدم

بد که نه بدتر شدم

رفتم لاستیک بیارم

دیدم زاپاس ندارم

خسته و مونده شدم

انگار چلونده شدم

من با زاپاس رفتم

پنچریشو گرفتم

گازیدم و گازیدم

تا به خونه رسیدم

دیرم شده بود انگار

دیر نرسم سر کار

دستمو صابون زدم

یه چایی و نون زدم

پسر بزرگم رسید

اومد تا من رو بدید

گفت بابا بدو دیره

آخه فاطمی میره

از خونه پائین شدیم

سوار ماشین شدیم

اون رو ونک رسوندم

بازم ماشینو روندم

ساعت هفت و نیم شده

الان میگن جیم شد

دیرم شده دوباره

ای کارمند بیچاره

بالاخره رسیدم

من کارتمو کشیدم

رفتم محل کارم

تا استراحت کنم

لم بدم رو صندلی

تا استراحت کنم

آخیش خدایا شکرت

چه روزگاری دارم

تو این دور و زمونه

چه کار و باری دارم

خدای مهربونم

خودم اینو میدونم

شکر میکنم تو را من

چونکه سلامتم من

یکی بگه به بنده

عشق کیلویی چنده

تو زندگیهای ما

دوندگی های ما

عشق یه بچه بازی است

دل ما به اون هم راضی است


کلمات کلیدی: روزمرگی ،یکروز ،عشق
 
چی بنويسم
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦  

امروز بعداز چند ماه از ماه رمضون تا حالا اومدم یه سر به وبلاگم زدم دیدم هیچی ننوشتم

راستش هر چی فکر کردم چی بنویسم نمیدونم آخه توی اینهمه مسائل من چی بنویسم؟

اینکه پسر خاله ی ۲۵ سالم به یه آب میوه ساده از دنیا بره ؟

و  آرزوهای دانشجوییش رو با خودش به گور ببره ؟

یا از دزدیدن بابای هشتاد و چند ساله ام به خاطر یه مشت پولی که تو جیبش بوده ؟

از شیرینی ها بنویسم یا از تلخیها ؟

برای همین تصمیم گرفتم اصلا چیزی ننویسم تا وقتی که به یه نتیجه برسم

فعلا .....


کلمات کلیدی:
 
حلول ماه مبارک رمضان بر شما مبارک باد
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦  

سلام

ماه میهمانی خدا

ماه گسترده شدن سفره رحمت الهی

ماه بخشش گناه

ماه در بند شدن شیطان

ماه خدا

مبارک

خدایا به ما لیاقت استفاده درست از این ماه پر برکت را عطا فرما


کلمات کلیدی:
 
تبريك
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦  

ميلاد امام حسين(ع) امام سجاد(ع) و حضرت عباس(س) بر همگان مبارك

---------------------------------

ترسم تو را عاشق شوم . از حال خود غافل شوم .

ترسم که ازمن در روی . مجنون بی حاصل شوم .

ترسم که اسمت هر شبی .ورد زبان من شود.

ترسم که در هر نیمه شب فکرو خیال من شود .

ترسم حریم خنده ات. آید که بی تابم کند.

وحشی صفت مرغ دلم. در بند خود رامم کند

هوشم برد مستم کند یک لحظه آرامم کند.

ترسم کلام دلنشین . آید ز تو خوابم کند.

جنگ نبرد زندگی باز آید آزارم کند.

روحم به دنبالت بُوَد. من در پی ظاهر نیم .

در هم بپیچد پیکرم .بادم برد خاکم کند .

خواهم که در اوج هوس در خلوتی یادم کنی .

باده زنی خوابد رود. از ذهن خود پاکم کنی.




این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.


کلمات کلیدی:
 
سال نو مبارک
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥  

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

آن مواعید که کردی مرواد از یادت

آغاز سال ۱۳۸۶ که از شیرین ترین و زیبا ترین اعیاد می باشد بر شما مبارک

امیدوارم سالی نکو و زیبا در پیش داشته باشیم و سال نکو مانند بهارش که بهار در بهار شده همیشه برای شما بهار باشد

همزمانی عید ربیع الاول با عید ایرانی نوروز را به فال نیک می گیریم

هر روزی که آدم خوش باشه و اخلاق خوب داشته باشه عیده

انشالا برای شما هر روز عید باشه

برای همدیگه دعا کنیم


کلمات کلیدی:
 
عشق رخ يار
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥  

عشق رخ یار بر من زار مگیر  ...................   بر خسته دلان رند خمار مگیر

صوفی چو تو رسم رهروان می​دانی .......     بر مردم رند نکته بسیار مگیر

----------------------

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می​کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست


کلمات کلیدی:
 
قوی زيبا
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥  
قوی زیبا

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                                             فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی

                                     رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

                                        که خود در میان غزلها بمیرد

 

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

                                      کجا ، عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

                                      که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

                                      ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

                                      شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش وا کن

                             که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

حمیدی شیرازی


کلمات کلیدی:
 
عجب صبری خدا دارد
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥  

سلام

من خیلی سالها قبل این شعر را شنیده بودم

خیلی دوستش داشتم

وقتی توی وبلاگ گل یخ - مسافر تنها دیدم خوشحال شدم

و آنرا با حفظ امانت کپی کردم


 

 

عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدیگر ویرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم

بر لب پیمانه می کردم

 

 عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

 که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ,

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه می کردم

 

 

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم ؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و , تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد !

و گرنه من بجای او چو بودم

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

 

 معینی کرمانشاهی


کلمات کلیدی:
 
سلامی چو بوی خوش آشنائی
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥  

سلامی چو بوی خوش آشنائی          بدان مردم دیده روشنائی

تصمیم گرفتم بیشتر به وبلاگم سر بزنم

این وبلاگ من نسبتا وبلاگ با سابقه ای است ولی بنده کمتر فرصت بروز کردنش را داشتم

سعی میکنم از تنهائی بیرونش بیاورم

شما هم کمک کنید

یک کلمه یادداشت روحیه به نویسنده میدهد

به قول شاعر شنونده است که گوینده را گوینده میکند

مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد

پیروز باشید و شاد


کلمات کلیدی:
 
سالروز شهادت شهيد مدنی
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥  
 
خط سرخ شهادت، خط آل محمد (ص) و علي (ع) است و اين افتخار از خاندان نبوت و ولايت به ذريّه ي طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط آنان به ارث رسيده است. 
امام خميني(ره) در پيام شهادت شهيد مدني
20 شهريور سالروز شهادت اولین شهید محراب شهيد مدنی گرامی باد

کلمات کلیدی:
 
کل يوم عاشورا
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤  

تمام روزها عاشورا و تمام سرزمينها کربلاست

سالروز شهادت مظلومانه سالار شهيدان و ۷۲ کبوتر خونين بال همراهش و اسارت دردناک زنان و کودکان آل الله را به تمام آزاد انديشان و مظلومان جهان تسليت گفته و لياقت ادامه راه آن امام مظلوم را برای همه از خدای متعال در خواست ميکنم

گر شما را به جهان دينی و آئيئی نيست ......... لااقل مردم آزاده به دنيا باشيد

 

 


کلمات کلیدی:
 
۱۳ ماهگی
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٤  

بعد از اينکه يادداشت را نوشتم و ديدم که پاک نشد ، نگاهم به تاريخ يادداشتهام افتاد

سه تای آخری دقيقا هر کدام ۱۳ ماه با فبلی فاصله دارد ... شايد اينهم يک رکورد باشد

به هر حال خوشحالم که دوباره توانستم واردش بشوم

 


کلمات کلیدی:
 
زندگی مجدد
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٤  

سلام

بعد از مدتی امروز به وبلاگ سر زدم و مطلبی نوشتم ولی متاسفانه ديدم سيو (منظورم همان ذخيره است) نشده ....

علت مراجعه نکردنم هم اين بود که پسوردم را فراموشيده بودم و متاسفانه ايميلی هم که تعريفيده بودم از بيخ و بن تعطيل شده بود .

نميدانم چی شد که يادم اومد ولی آمد

انشالا که اين يادداشت پاک نشود

آمين

 


کلمات کلیدی:
 
سلامی دوباره
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳  

کلمات کلیدی:
 
بعد از عمری
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٢  

سلام

بعد از عمری من يک سری به وبلاگم زدم

دوست خوبم حاج رضا ميگفت برداشتی انهمه رباعيات خيام گذاشتی انتظار داری کسی هم سر بزنه ؟

گفتم خوب من فايل رباعيات رو گير آوردم گذاشتم تا اگر کسی خواست درباره موضوعی چيزی گير بياره بتونه

به هر حال خوشحال ميشم اگه تشريف مياريد اينجا يه کلمه ما رو مهمون کلمات خودتون کنيد .

راستی يک نامه توی وبلاگ زهرا خانوم گذاشتم و اعلام آمادگی کردم که اگه تمايل دارند ما حاضريم امکانات خوبی در اختيارشون بگذاريم تا سايتهای مستقلی رو هدايت و پر بار کنند . از اينجا به همه شما عزيزان از جمله دلسوخته - هم اين پيشنهاد رو تکرار ميکنم . شبکه دانا آمادگی خودش رو برای اين همکاريها اعلام ميکند .

قربون همتون


کلمات کلیدی:
 
دمی با خيام (رباعيات)
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٢  

قسمت اول
برخيز و بيا بـتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کـنيم
زان پيش که کوزه‌ها کنند از گـل ما
***
قرآن که مهين کلام خوانـند آن را
گـه گاه نه بر دوام خوانـند آن را
بر گرد پياله آيتي هست مـقيم
کاندر همه جا مدام خوانـند آن را
***
گر مي نخوري طعنه مزن مستانرا
بـنياد مکن تو حيله و دستانرا
تو غره بدان مشو که مي مينخوري
صد لقمه خوري که مي غلام‌ست آنرا
***
هر چند که رنگ و بوي زيباسـت مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معـلوم نـشد که در طربخانه خاک
نـقاش ازل بـهر چه آراسـت مرا
***
مائيم و مي و مطرب و اين کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز اميد رحـمـت و بيم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتـش و آب
***
آن قصر که جمشيد در او جام گرفـت
آهو بـچـه کرد و شير آرام گرفـت
بـهرام کـه گور مي‌گرفتي همه عمر
ديدي کـه چگونه گور بهرام گرفـت
***
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريسـت
بي باده ارغوان نـميبايد زيسـت
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست
***
اکـنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام مي چرا بيکار است
مي‌خور که زمانه دشمني غدار است
دريافـتـن روز چنين دشوار است
***
امروز ترا دسـترس فردا نيسـت
و انديشه فردات بجز سودا نيسـت
ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست
کاين باقي عمر را بـها پيدا نيسـت
***
اي آمده از عالـم روحاني تـفـت
حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مي نوش نداني ز کـجا آمده‌اي
خوش باش نداني بکجا خواهي رفت
***
اي چرخ فلـک خرابي از کينه تـسـت
بيدادگري شيوه ديرينـه تـسـت
اي خاک اگر سينـه تو بـشـکافـند
بـس گوهر قيمتي که در سينه تسـت
***
ايدل چو زمانه مي‌کند غمـناکـت
ناگـه برود ز تـن روان پاکـت
بر سبزه نشين و خوش بزي روزي چند
زان پيش که سبزه بردمد از خاکـت
***
اين بـحر وجود آمده بيرون ز نهفـت
کس نيست که اين گوهر تحقيق نسفت
هر کس سخني از سر سودا گفتـند
ز آنروي که هست کس نميداند گفت
***
اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بـند سر زلف نـگاري بوده‌سـت
اين دستـه کـه بر گردن او مي‌بيني
دستي‌ست که برگردن ياري بوده‌ست
***
اين کوزه که آبـخواره مزدوري اسـت
از ديده شاهست و دل دستوري است
هر کاسه مي که بر کف مخموري است
از عارض مستي و لب مستوري است
***
اين کهنـه رباط را که عالم نام اسـت
و آرامگـه ابلـق صبح و شام اسـت
بزمي‌ست که وامانده صد جمشيد است
قصريسـت که تکيه‌گاه صد بهرام است
***
اين يکد و سه روز نوبت عمر گذشـت
چون آب بـجويبار و چون باد بدشـت
هرگز غـم دو روز مرا ياد نـگـشـت
روزيکـه نيامده‌سـت و روزيکه گذشت
***
بر چهره گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دلفروز خوش است
از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است
***
پيش از من و تو ليل و نـهاري بوده اسـت
گردنده فـلـک نيز بـکاري بوده اسـت
هرجا کـه قدم نـهي تو بر روي زمين
آن مردمـک چشـم‌نـگاري بوده اسـت
***
تا چـند زنـم بروي درياها خشـت
بيزار شدم ز بت‌پرستان کـنـشـت
خيام کـه گفـت دوزخي خواهد بود
کـه رفـت بدوزخ و که آمد ز بهشت
***
ترکيب پياله‌اي که درهم پيوست
بشکستن آن روا نميدارد مست
چندين سر و پاي نازنين از سر و دست
از مهر که پيوست و به کين که شکست
***
ترکيب طبايع چون بکام تو دمي اسـت
رو شاد بزي اگرچه برتو ستمي اسـت
با اهـل خرد باش که اصـل تـن تو
گردي و نسيمي و غباري و دمي است
***
چون ابر به نوروز رخ لاله بشـسـت
برخيز و بجام باده کـن عزم درسـت
کاين سبزه که امروز تماشاگه ماست
فردا همه از خاک تو برخواهد رسـت
***
چون بلبل مست راه در بستان يافت
روي گل و جام باده را خندان يافـت
آمد بـه زبان حال در گوشم گفـت
درياب که عمر رفته را نتوان يافـت
***
چون چرخ بکام يک خردمند نگشت
خواهي تو فلک هفت شمر خواهي هشت
چون بايد مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
***
چون لالـه بـنوروز قدح گير بدسـت
با لالـه رخي اگر ترا فرصـت هـسـت
مي نوش بـخرمي که اين چرخ کـهـن
ناگاه ترا چون خاک گرداند پـسـت
***
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست
نتوان به اميد شک همه عمر نشست
هان تا ننهيم جام مي از کف دست
در بي خبري مرد چه هشيار و چه مست
***
چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انـگار که هرچه هست در عالم نيست
پـندار که هرچه نيست در عالم هست
***
خاکي کـه بزير پاي هر ناداني اسـت
کـف صـنـمي و چـهره جاناني است
هر خشـت کـه بر کنگره ايواني اسـت
انـگـشـت وزير يا سلـطاني اسـت
***
دارنده چو ترکيب طـبايع آراسـت
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود
ورنيک نيامد اين صور عيب کراست
***
در پرده اسرار کسي را ره نيسـت
زين تعبيه جان هيچکس آگه نيست
جز در دل خاک هيچ منزلگه نيسـت
مي خور که چنين فسانه‌ها کوته نيست
***
در خواب بدم مرا خردمـندي گـفـت
کز خواب کسي را گل شادي نشکفت
کاري چکـني که با اجل باشد جفـت
مي خور که بزير خاک ميبايد خـفـت
***
در دايره‌اي که آمد و رفتـن ماسـت
او را نه بدايت نه نـهايت پيداسـت
کس مي نزند دمي در اين معني راست
کاين آمدن از کجا و رفتن بکجاسـت
***
در فصـل بهار اگر بتي حور سرشـت
يک ساغر مي دهد مرا بر لب کشـت
هرچـند بـنزد عامه اين باشد زشت
سـگ بـه زمن ار برم دگر نام بهشت
***
درياب که از روح جدا خواهي رفـت
در پرده اسرار فـنا خواهي رفـت
مي نوش نداني از کـجا آمده‌اي
خوش باش نداني به کجا خواهي رفت
***
ساقي گل و سبزه بس طربناک شده‌ست
درياب که هفته دگر خاک شده‌سـت
مي نوش و گلي بچين که تا درنگري
گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست
***
عـمريسـت مرا تيره و کاريست نه راسـت
محنـت همـه افزوده و راحت کم و کاست
شـکر ايزد را کـه آنچه اسباب بـلاسـت
ما را ز کـس دگر نـميبايد خواسـت
***
فصـل گل و طرف جويبار و لب کشت
با يک دو سه اهل و لعبتي حور سرشت
پيش آر قدح کـه باده نوشان صـبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنـشـت
***
گر شاخ بقا ز بيخ بختت رست اسـت
ور بر تن تو عمر لباسي چست اسـت
در خيمـه تـن که سايباني‌سـت ترا
هان تکيه مکن که چارميخش سست است
***
گويند کسان بهشت با حور خوش اسـت
مـن ميگويم کـه آب انگور خوش اسـت
اين نـقد بگير و دست از آن نـسيه بدار
کاواز دهـل شنيدن از دور خوش اسـت
***
گويند مرا که دوزخي باشد مـسـت
قوليسـت خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشـق و ميخواره بدوزخ باشـند
فردا بيني بهشت همچون کف دسـت
***
من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد يا دوزخ زشـت
جامي و بتي و بربطي بر لب کشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
***
مهـتاب بـنور دامن شب بشکافت
مي نوش دمي بهتر از اين نتوان يافت
خوش باش و مينديش که مهتاب بسي
اندر سر خاک يک بيک خواهد تافـت
***
مي خوردن و شاد بودن آيين منسـت
فارغ بودن ز کفر و دين دين منسـت
گفتم به عروس دهر کابين تو چيست
گـفـتا دل خرم تو کابين منسـت
***
مي لعل مذابست و صراحي کان است
جسم است پياله و شرابش جان است
آن جام بلورين که ز مي خندان است
اشکي است که خون دل درو پنهان است
***
مي نوش که عمر جاوداني اينـسـت
خود حاصـلـت از دور جواني اينسـت
هـنـگام گـل و باده و ياران سرمست
خوش باش دمي که زندگاني اينسـت
***
نيکي و بدي که در نهاد بشر است
شادي و غمي که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عـقـل
چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر اسـت
***
در هر دشتي که لاله‌زاري بوده‌ست
از سرخي خون شهرياري بوده‌سـت
هر شاخ بنفـشـه کز زمين ميرويد
خالي است که بر رخ نگاري بوده‌ست
***
هر ذره که در خاک زميني بوده است
پيش از من و تو تاج و نگيني بوده است
گرد از رخ نازنين بـه آزرم فـشان
کانهـم رخ خوب نازنيني بوده است
***
هر سبزه که برکنار جوئي رسته است
گويي ز لب فرشته خويي رسته است
پا بر سر سبزه تا بـخواري نـنـهي
کان سبزه ز خاک لاله رويي رسته است
***
يک جرعه مي ز ملک کاووس به اسـت
از تخت قباد و ملکت طوس به اسـت
هر نالـه کـه رندي به سـحرگاه زند
از طاعـت زاهدان سالوس به اسـت
***
چون عمر بسر رسد چه شيرين و چه تلخ
پيمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ
مي نوش که بعد از من و تو ماه بسي
از سلخ به غره آيد از غره به سلـخ
***
آنانکـه مـحيط فـضـل و آداب شدند
در جمـع کـمال شمع اصـحاب شدند
ره زين شـب تاريک نـبردند برون
گفتـند فـسانـه‌اي و در خواب شدند
***
آن را که به صحراي علل تاخته‌اند
بي او همه کارها بپرداختـه‌اند
امروز بهانـه‌اي در انداختـه‌اند
فردا همه آن بود که در ساخته‌اند
***
آنها که کهن شدند و اينها که نوند
هر کس بمراد خويش يک تک بدوند
اين کهنه جهان بکس نماند باقي
رفـتـند و رويم ديگر آيند و روند
***
آنکس که زمين و چرخ و افلاک نهاد
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک
در طبل زمين و حقه خاک نـهاد
***
آرند يکي و ديگري بربايند
بر هيچ کسي راز همي نگـشايند
ما را ز قضا جز اين قدر نـنـمايند
پيمانـه عـمر ما است مي‌پيمايند
***
اجرام که ساکنان اين ايوانـند
اسـباب تردد خردمـندانـند
هان تاسر رشته خرد گم نکني
کانان کـه مدبرند سرگردانـند
***
از آمدنم نـبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هيچ کسي نيز دو گوشم نشنود
کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود
***
از رنـج کـشيدن آدمي حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بـماناد بـجاي
پيمانـه چو شد تهي دگر پر گردد
***
افسوس که سرمايه ز کف بيرون شد
در پاي اجل بسي جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وي
کاحوال مسافران عالـم چون شد
***
افـسوس که نامه جواني طي شد
و آن تازه بـهار زندگاني دي شد
آن مرغ طرب که نام او بود شـباب
افـسوس ندانم که کي آمد کي شد
***
اي بس که نباشيم و جهان خواهد بود
ني نام زما و ني‌نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلـل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود
***
اين عقـل کـه در ره سـعادت پويد
روزي صد بار خود ترا مي‌گويد
درياب تو اين يکدم وقتت کـه نـئي
آن تره کـه بدروند و ديگر رويد
***
اين قافله عمر عجـب ميگذرد
درياب دمي کـه با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب ميگذرد
***
بر پشـت مـن از زمانـه تو ميايد
وز مـن هـمـه کار نانـکو ميايد
جان عزم رحيل کرد و گفتم بـمرو
گفـتا چکـنـم خانـه فرو ميايد
***
بر چرخ فلک هيچ کسي چير نشد
وز خوردن آدمي زمين سير نشد
مغرور بداني که نخورده‌ست ترا
تعجيل مکن هم بخورد دير نشد
***
بر چشم تو عالم ارچه مي‌آرايند
مـگراي بدان که عاقلان نگرايند
بـسيار چو تو روند و بسيار آيند
برباي نصيب خويش کـت بربايند
***
بر من قلم قضا چو بي من رانند
پس نيک و بدش ز من چرا ميدانند
دي بي من و امروز چو دي بي من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
***
تا چند اسير رنـگ و بو خواهي شد
چند از پي هر زشت و نکو خواهي شد
گر چشـمـه زمزمي و گر آب حيات
آخر بـه دل خاک فرو خواهي شد
***
تا راه قـلـندري نـپويي نـشود
رخـساره بـخون دل نشويي نشود
سودا چه پزي تا که چو دلسوختـگان
آزاد بـه ترک خود نـگويي نـشود
***
تا زهره و مه در آسمان گشت پديد
بهـتر ز مي ناب کسي هيچ نديد
من در عجبم ز ميفروشان کايشان
به زانکه فروشند چه خواهند خريد
***
چون روزي و عمر بيش و کم نتوان کرد
دل را به کم و بيش دژم نتوان کرد
کار من و تو چنانکه راي من و تست
از موم بدست خويش هم نتوان کرد
***
حيي که بـقدرت سر و رو مي‌سازد
هـمواره هـم او کار عدو مي‌سازد
گويند قرابـه گر مسـلـمان نـبود
او را تو چه گويي کـه کدو مي‌سازد
***
در دهر چو آواز گـل تازه دهـند
فرماي بتا که مي به اندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشين که آن هر آوازه دهند
***
در دهر هر آن که نيم ناني دارد
از بـهر نشسـت آشياني دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسي
گو شاد بزي که خوش جهاني دارد
***
دهقان قضا بسي چو ما کشت و درود
غـم خوردن بيهوده نميدارد سود
پر کن قدح مي به کفم درنـه زود
تا باز خورم که بودنيها همـه بود
***
روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گـلزار هـمي شويد گرد
بلـبـل بـه زبان پهلوي با گل زرد
فرياد همي کند کـه مي بايد خورد
***
زان پيش کـه بر سرت شـبيخون آرند
فرماي کـه تا باده گـلـگون آرند
تو زر نـئي اي غافـل نادان کـه ترا
در خاک نـهـند و باز بيرون آرند
***
عمرت تا کي به خودپرستي گذرد
يا در پي نيستي و هسـتي گذرد
مي نوش که عمريکه اجل در پي اوست
آن به که به خواب يا به مستي گذرد
***
کـس مشکـل اسرار اجل را نگشاد
کـس يک قدم از دايره بيرون نـنـهاد
مـن مي‌نـگرم ز مبتدي تا اسـتاد
عجز است به دست هر که از مادر زاد
***
کم کن طمع از جهان و ميزي خرسند
از نيک و بد زمانه بـگـسـل پيوند
مي در کف و زلف دلبري گير کـه زود
هـم بـگذرد و نماند اين روزي چند
***
گرچـه غـم و رنج من درازي دارد
عيش و طرب تو سرفرازي دارد
بر هر دو مکن تکيه که دوران فلـک
در پرده هزار گونـه بازي دارد
***
گردون ز زمين هيچ گـلي برنارد
کش نشکند و هم به زمين نسپارد
گر ابر چو آب خاک را بردارد
تا حشر همـه خون عزيزان بارد
***
گر يک نفـسـت ز زندگاني گذرد
مـگذار که جز به شادماني گذرد
هشدار که سرمايه سوداي جهان
عمرست چنان کش گذراني گذرد
***
گويند بهشت و حورعين خواهد بود
آنجا مي و شير و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق گزيديم چه باک
چون عاقبت کار چنين خواهد بود
***
گويند بهشـت و حور و کوثر باشد
جوي مي و شير و شهد و شکر باشد
پر کـن قدح باده و بر دستـم نـه
نـقدي ز هزار نسيه خوشتر باشد
***
گويند هر آن کـسان کـه با پرهيزند
زانـسان کـه بميرند چنان برخيزند
ما با مي و معـشوقـه از آنيم مدام
باشد که به حشرمان چنان انـگيزند
***
مي خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
و انديشه هفتاد و دو ملت بـبرد
پرهيز مکن ز کيميايي کـه از او
يک جرعه خوري هزار علت بـبرد
***
هر راز کـه اندر دل دانا باشد
بايد کـه نهفته‌تر ز عنـقا باشد
کاندر صدف از نهفتـگي گردد در
آن قـطره کـه راز دل دريا باشد
***
هر صبح که روي لاله شبنم گيرد
بالاي بنفشه در چمن خم گيرد
انصاف مرا ز غنچه خوش مي‌آيد
کو دامن خويشتن فراهم گيرد
***
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هيچ معلوم نشد
***
هـم دانـه اميد به خرمـن ماند
هـم باغ و سراي بي تو و من ماند
سيم و زر خويش از درمي تا بـجوي
با دوست بخور گر نه بدشمـن ماند
***
ياران موافق همه از دست شدند
در پاي اجل يکان يکان پست شدند
خورديم ز يک شراب در مجلس عمر
دوري دو سه پيشتر ز ما مست شدند
***
يک جام شراب صد دل و دين ارزد
يک جرعـه مي مملکـت چين ارزد
جز باده لعـل نيسـت در روي زمين
تلـخي کـه هزار جان شيرين ارزد
***
يک قـطره آب بود با دريا شد
يک ذره خاک با زمين يکـتا شد
آمد شدن تو اندرين عالم چيست
آمد مگـسي پديد و ناپيدا شد
***
يک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
از کوزه شکسته‌اي دمي آبي سرد
مامور کم از خودي چرا بايد بود
يا خدمت چون خودي چرا بايد کرد
***
آن لـعـل در آبگينـه ساده بيار
و آن محرم و مونـس هر آزاده بيار
چون ميداني که مدت عالـم خاک
باد است که زود بـگذرد باده بيار
***
از بودني ايدوست چه داري تيمار
وزفکرت بيهوده دل و جان افکار
خرم بزي و جهان بشادي گذران
تدبير نـه با تو کرده‌اند اول کار
***
افـلاک که جز غم نفزايند دگر
نـنـهـند بـجا تا نربايند دگر
ناآمدگان اگر بدانـند کـه ما
از دهر چه ميکـشيم نايند دگر
***
ايدل غم اين جهان فرسوده مخور
بيهوده نئي غمان بيهوده مخور
چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد
خوش باش غم بوده و نابوده مخور
***
ايدل همه اسباب جهان خواسته گير
باغ طربـت به سبزه آراستـه گير
و آنگاه بر آن سبزه شبي چون شبنم
بنشسـتـه و بامداد برخاسته گير
***
اين اهل قبور خاک گشتند و غـبار
هر ذره ز هر ذره گرفـتـند کـنار
آه اين چه شراب است که تا روز شمار
بيخود شده و بي‌خبرند از همـه کار
***
خشـت سر خم ز ملکت جم خوشتر
بوي قدح از غذاي مريم خوشـتر
آه سـحري ز سينـه خـماري
از نالـه بوسـعيد و ادهم خوشـتر
***
در دايره سـپـهر ناپيدا غور
جامي‌ست که جمله را چشانند بدور
نوبـت چو به دور تو رسد آه مکن
مي نوش به خوشدلي که دور است نه جور
***
دي کوزه‌گري بديدم اندر بازار
بر پاره گـلي لـگد هـمي زد بـسيار
و آن گـل بزبان حال با او مي‌گـفـت
مـن هـمـچو تو بوده‌ام مرا نيکودار
***
ز آن مي که حيات جاودانيست بخور
سرمايه لذت جواني است بخور
سوزنده چو آتش است ليکن غم را
سازنده چو آب زندگاني است بخور
***
گر باده خوري تو با خردمـندان خور
يا با صنمي لاله رخي خـندان خور
بسيار مخور و رد مکن فاش مساز
اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور
***
وقت سحر است خيز اي طرفه پسر
پر باده لعـل کـن بـلورين ساغر
کاين يکدم عاريت در اين گنج فـنا
بـسيار بـجوئي و نيابي ديگر
***
از جملـه رفـتـگان اين راه دراز
باز آمده کيسـت تا بـما گويد باز
پـس بر سر اين دو راهه آز و نياز
تا هيچ نماني کـه نـمي‌آيي باز
***
اي پير خردمند پگـه‌تر برخيز
و آن کودک خاکبيز را بنـگر تيز
پندش ده گو که نرم نرمک مي‌بيز
مـغز سر کيقباد و چشم پرويز
***
وقت سحر است خيز اي مايه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانـها کـه بجايند نپايند بسي
و آنها که شدند کس نـميايد باز
***
مرغي ديدم نشسته بر باره طوس
در پيش نهاده کلـه کيکاووس
با کله همي گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس
***
جامي است که عقـل آفرين ميزندش
صد بوسـه ز مهر بر جـبين ميزندش
اين کوزه‌گر دهر چـنين جام لـطيف
مي‌سازد و باز بر زمين ميزندش
***
خيام اگر ز باده مستي خوش باش
با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستي است
انگار که نيستي چو هستي خوش باش
***
در کارگـه کوزه‌گري رفـتـم دوش
ديدم دو هزار کوزه گويا و خـموش
ناگاه يکي کوزه برآورد خروش
کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش
***
ايام زمانه از کسي دارد ننـگ
کو در غم ايام نشيند دلتـنـگ
مي خور تو در آبگينه با ناله چنگ
زان پيش که آبگينه آيد بر سنگ
***
از جرم گل سياه تا اوج زحـل
کردم همه مشکلات کلي را حل
بگشادم بندهاي مشکل به حيل
هر بند گشاده شد بجز بند اجل
***
با سرو قدي تازه‌تر از خرمن گل
از دست منه جام مي و دامن گل
زان پيش که ناگه شود از باد اجل
پيراهـن عمر ما چو پيراهن گل


کلمات کلیدی: